تبليغاتX
تنها

تنها

تنهاییم را فقط با تو قسمت کردم پس با من بمان تا همیشه

 

این بار اولی نبود

که توی قلب من میمرد

با نگاهای عجیب

کفر منو در می آورد

هرز می پرید من کشتمش

در فکر کشتن کشتمش

من اون بد لعنتی و

با اشک و لبخند کشتمش


 


پرونده هام کامل شدن

با چند تا سیگار و یه عکس

در پی اثبات یه جرم

با عشق و نفرت کشتمش

 

انکار می کرد حرف منو

وقتی که چشمامو میدید

گناه تازه ای نداشت

فقط یکم هرز می پرید


 

با این همه حرف و حدیث

حیثیت منو میبرد

وقتی که داشت تموم می کرد

جون منو قسم میخورد


 


آروم و هوشیار کشتمش

بیدار بیدار کشتمش

چاره ی دیگه ای نبود

از روی اجبار کشتمش

هرز می پرید من کشتمش

در فکر کشتن کشتمش

من اون بد لعنتی و

با اشک و لبخند کشتمش

+ نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت 21:13 توسط فاطیما |


   

اگر روزی بر سر مزارم آمدی

یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری

کمی از خودت بگو

بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد

نگاهی به شمع نیمه جان  مزارم کن

سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن

با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد

ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد

می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند

می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند

حال لحظه ای به خود نگاه کن

مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن

میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست

میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست

عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت

ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت

التماس و جان کندنم را ندیدی

ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی

برای پرواز آرزوهای مردم

در قفسم انداختی بی آب و گندم

یک عمر در قفس تنگت زندان بودم

مثل قناری جان می دادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم

روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی

اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی

آسمان من همین جاست کنار چشمانت

اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت

با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم

ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم

تو که با قصه این مردمان خوابیده ای

چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای

تو که برای این مردمان دل می سوزانی

چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند

افسوس که نمیدانی

چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند

چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند

کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد

حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری نداشت

کاش چشمانت را بر حرف این مردمان می بستی

با عشق من عهد و پیمانی تازه  می بستی

ولی افسوس من زیر خاکم

با هزار آرزوی رفته بر بادم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 تیر1389ساعت 20:33 توسط فاطیما |


                     

وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ ( سوره آل عمران آیه 54 )

( و مكر كردند و مكر كرد خدا و خدا است بهترين مكركنندگان )

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 تیر1389ساعت 23:50 توسط فاطیما |


 

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در جمعه 18 تیر1389ساعت 22:37 توسط فاطیما |


+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 19:49 توسط فاطیما |


پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جایی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما  من که می دانم او چه کسی است !

 

+ نوشته شده در جمعه 28 خرداد1389ساعت 17:17 توسط فاطیما |


 

خدایا عطایم فرما:

آرامشی؛ تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم.

 

 شهامتی؛ تا نغییر دهم آنچه را که می‌توانم.

 

 و دانشی؛ تا بدانم تفاوت آن دو را.

 

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 15:0 توسط فاطیما |


 

آدمها اغلب نامعقول ، غیرمنطقی و خودخواهند .....................به هر حال آنها را ببخش

اگر موفق شوی دشمنان سرسخت خواهی داشت..................... به هر حال موفق باش.

اگر درستکار و راستگو باشی ، ممکن است ضرر کنی..............به هر حال راستگو و درستکار باش.

اگر به دیگران آموختی ، ممکن است قدردانت نباشند......................به هر حال آموزنده باش.

اگر جانت را در راه اهدافت فدا کنی ، ممکن ا ست کافی نباشد.................به هر حال فداکار باش.

اگر به دیگران خوبی کنی ، ممکن است فردا همه فراموش کنند ...........به هر حال نیکوکار باش.

اگر به آرامش و شادی دست یافتی ، ممکن است به تو حسادت کنند .............به هر حال آرام و شاد باش.

اگر مهربانی کنی ، شاید تو را متهم به اهداف پنهانی یا سود شخصی کنند ............به هر حال مهربان باش.

آنچه را که سالها زحمت کشیدی و ساختی، ممکن است ناگهان دیگری از بین ببرد ........ به هر حال سازنده باش.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 20:58 توسط فاطیما |


روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.... مادرم روزت مبارک 


مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.

گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایم

به همان اندازه که مهربانی و لطافت مادر قابل ستایش است، قدرت مندی و استواری او در راه تربیت صحیح کودک نیز قابل تحسین، و شایسته ستایش است. مادر فهمیده و دانا، با جدیت از مشاجره با کودک و یا کوتاه آمدن در مورد خواست های نا به جای او دوری می کند و با قدرت مندی، راه او را بر خطا می بندد و این، بهترین راه برای حفظ سلامت جسمی و روحی کودکی است که نه خوب و بد را می شناسد و نه می تواند بفهمد و بشناسد.

مادر مسلمان، در کنار همه محبت های مادرانه و عاطفه بی پایانی که خداوند به او بخشیده، چون راهنمایی است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامی آشنا می کند. او با نقل داستان های واقعی یا تخیلی، تذکر گام به گام و بیان کودکانه از واقعیت ها و بایدها و نبایدها، کودک را با رفتاری مطلوب و اسلامی پرورش می دهد، آن گونه که این رفتارها از همان آغاز کودکی در وجود کودک برجسته می شود. چنین مادرانی که راه سعادت را بر روی فرزندان خود می گشایند، شایسته تحسین و پاداش الهی هستند.

تجلیل ویژه از مادر

خداوند در جای جای قرآن کریم، به تکریم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردی، احسان به والدین را در کنار عبادت حق ذکر می کند. ولی با همه این توصیه ها، در جایی که از زحمات آن دو یاد می کند، تنها از دشواری هایی که مادر تحمل کرده نام می برد و می فرماید:« ما انسان را سفارش کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، (خاصه مادر) زیرا مادرش (بار وجود) او را به سختی حمل کرده و به سختی فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختی ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بیان می دارد تا بلندای حق او بر فرزند، آشکار گردد.

+ نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 17:10 توسط فاطیما |


روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باشم

+ نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 13:25 توسط فاطیما |


+ نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 13:19 توسط فاطیما |


 

             عشق====>سرکاريه ...

                 

          محبت====>تظاهره ...

                 

      مهربوني====>مسخرست ...

                  

                 وفا====>مرده ...

                  

      عهدوپيمون====>دلخوشيه ...

                   

           عاطفه====>تموم شده

+ نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 13:17 توسط فاطیما |


 

 

 

 

{img_a}

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 17:10 توسط فاطیما |


 

                        بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

                       برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

                       به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

                       شکسته ام ولی برو بریده ام ولی بیا

                  چه گیج حرف میزنم چه ساده درد میکشم

                        اسیر قهر و آشتی میون آب و آتیشم

                 چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم 

                 چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

                     تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

                     تو با منی و بی توام ببین چه گریه آوره

                   سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

               ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف وساده ام

                   گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام  

                    بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه 

                 عذاب دوست داشتن تو تلافی روزای گذشتمه

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 21:54 توسط فاطیما |


من فهمیده ام که نمی توان به زور دیگران را به خود علاقه مند کرد تنها کاری که از دست من ساخته است تلاش برای ایجاد علاقه در دیگران است.

من فهمیده ام که جلب اعتماد دیگران سالها طول می کشد ولی سلب اعتماد فقط چند ثانیه به طول می انجامد.

  من فهمیده ام که می توان ناخواسته انچنان صدمه ای به دیگران زد که تا آخر عمر قلب شان زخمی شود.

من فهمیده ام که مدت زیادی به طول می انجامد تا تبدیل به فردی شوم که می خواهم.

من فهمیده ام که در هر شرایطی باید مسئولیت اعمال و رفتار خود را به عهده بگیرم چون اگر کنترل رفتار خود را به عهده نگیرم رفتارم کنترل مرا در دست می گیرد.

من فهمیده ام که وقتی فردی انطور به من علاقه مند نیست به این معنا نیست که به من علاقه ندارد.

من فهمیده ام که دستیابی به بلوغ و پختگی مرتبط با تجربیاتی است که کسب کرده ام و هیچ ارتباطی با سالگردهای تولدم ندارد.

من فهمیده ام که ...

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 9:52 توسط فاطیما |